خرید بک لینک
چن ساعت بعد دختر با یه دست مشت شده و لیوان اب جلوش توی کافه ..پسره خیلی شیک و خوش تیپ که معلومه خیلی به خودش رسیده وارد کافه میشه ..عطرش توی فضا پخش میشه همون عطری که دختره براش گرفته بود ...دختره نفسشو تو سینه حبس میکنه .. با چشای سیاه و گود رفته نگاش میکنه ..پسر تا میبینش قیافش تو هم میره +سلام-هه سلامم..+گریه کردی؟-برات مهمه؟+سوال منو با سوال ج نده - خوش تیپ کردی ..این زندگیت یه نفر دیگه نیس ..+ زدی به هدف .. میدونم باهوشیگارسون میاد :چیزی میل دارین ؟+دوتا چایی و یه کیک روز ..-من هیچی نمیخورم

برچسب: نویسنده: یاسین رفیعی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 15:45

❄️❄️ @memento_stareo❄️ ❄️❄️ ❄️لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...❄️ نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....❄️ انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...❄️ صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...❄️ اومدم برم تو مسجد❄️ دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....❄️ یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم❄️ هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...❄️ بی اعتنا از

برچسب: نویسنده: یاسین رفیعی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 15:45

صفحه بندی